دوره ویکتوریا (۱۸۳۷ تا ۱۹۰۱)
قرن نوزدهم عصر تناقضها بود: انقلاب صنعتی از یک سو، و احساساتگرایی رمانتیک از سوی دیگر. این قسمت یک مطالعه کامل است از اینکه چگونه زندگی شخصی یک ملکه (ملکه ویکتوریا) و پیشرفتهای فنی مثل آبکاری الکتریکی و کشف معادن الماس در آفریقا، برای همیشه طراحی جواهرات و مصرف آنها را از انحصار اشراف خارج و به طبقه متوسط هدیه کرد.
جواهرات دوره ویکتوریا به یک زبان بصری برای بیان “احساسات” تبدیل شد. در این قسمت سه دوره اصلی ویکتوریایی (رمانتیک، بزرگ، و زیباییپرستی) از منظر فلزات، سنگها، موتیفها و تکنیکهای ساخت کالبدشکافی میشوند.
دوره رمانتیک (۱۸۶۰-۱۸۳۷)
عاشقانههای پرزرقوبرق
طلا با خلوص بالا (۱۸ و ۲۲ عیار) به همراه فیروزه، مرواریدهای ریز و موتیف مار (نماد عشق جاودان) حرف اول را میزد. اوج خلاقیت این دوره، سنگهای سخنگو بودند؛ مثلاً حلقهای با سنگهایی که حروف اولشان روی هم کلمه «REGARD» (نگاه/احترام) را میساختند. لحن کلی: سبک، شاد و احساسی.
دوره بزرگ / سوگواری (۱۸۸۰-۱۸۶۱)
سنگینی ماتم
مرگ پرنس آلبرت در ۱۸۶۱، صنعت جواهر را سیاهپوش کرد. عیار طلا افتاد (۹، ۱۲، ۱۵) و سنگ جِت (زغال فسیلشده سیاه) و اونیکس جایگزین سنگهای رنگی شدند. جواهرات این دوره سنگین، تیره، جدی و اغلب با موهای مومیایی عزیزان تلفیق میشدند. انگار غم را روی سینه سنجاق میکردند.
دوره زیباییپرستی (۱۹۰۱-۱۸۸۰)
بازگشت نور
با کشف انبوه الماس در آفریقای جنوبی، جواهرات دوباره درخشان شدند. تراش کهن اروپایی الماس (دنیای تراش برلیان امروزی) باب شد. نقطه عطف: سال ۱۸۸۶ که تیفانی انگشتر تکنگین (سولیتر) را معرفی کرد. تازهترین مهمان این دوره، پلاتین بود که آهستهآهسته وارد زرگری لوکس شد. لحن: ظریف، روشن و مدرن.
انقلاب صنعتی و دموکراتیزه شدن درخشش: وقتی طلا به دست همه رسید
ماشین بخار و برق، جواهر را برای همیشه تغییر دادند. این مقطع زمانی، لحظهای است که «ظاهر تجمل» از انحصار طبقه اشراف خارج شد و به قیمتی ارزان به دست طبقه متوسط رسید.
انقلاب در تولید: از کارگاه به کارخانه
با اختراع الکتروپلیتینگ (آبکاری طلا روی نقره یا برنج با استفاده از جریان برق)، دیگر نیازی به ضخامت بالا نبود؛ لایهای نازک از طلا، فلز پایه را به شکلی فریبنده میپوشاند. همزمان، ماشینهای پرس قالبزنی وارد میدان شدند. این ماشینها میتوانستند در یک دقیقه، صدها قطعه دقیقاً مشابه یکدیگر را بِکوبند و تولید کنند؛ کاری که یک زرگر ماهر روزها وقت صرف آن میکرد. در مقابل، روش دستساز همچنان نماد لوکس، نایابی و هنر ماند، اما دیگر تنها گزینه نبود.
عصر جواهرات بدلی: یک پدیده فرهنگی-اقتصادی
برای طبقه متوسط جدید، این تکنیکها نعمتی بودند برای «درخشیدن بدون ورشکستگی». جواهرات بدلی (Costume Jewelry) متولد شدند؛ آثاری که زیبایی و مد را فدای ارزش ذاتی فلز نمیکردند. آلیاژهایی مانند پینچبک (برنج و مس با ظاهری شبیه طلا) و یا روکش طلا (ورقهای از طلا که روی فلز پایه فشرده میشد) بازار را پر کردند. این جواهرات دیگر یک سرمایه خانوادگی نبودند که نسل به نسل منتقل شوند، بلکه یک اکسسوری مد بودند: زیبا، ارزان و قابل تعویض با هر سلیقهای.
مواد شخصی و ظهور جواهرات احساسی
در این دوره، جواهر از یک کالای زینتی صرف خارج شد و به «بخشی از وجود انسان» تبدیل گشت. مردم دیگر فقط سنگ و فلز نمیخریدند؛ آنها تکّهای از خود یا عزیزانشان را در قالب یک جواهر جاودانه میکردند تا همیشه همراهشان باشد.
جواهرات مو
بافتن موی انسان به یک صنعت خانگی تمامعیار بدل شد. موها را با دقت بافته، گره میزدند و در پشت سنجاقسینهها، زیر شیشهٔ آویزها یا داخل حلقههای مهر شده قرار میدادند. این جواهرات، هم نشانهٔ سوگواری عمیق بر درگذشتگان بود و هم نماد عشق جاودان میان زوجها. جالب اینجاست که این هنر پیچیده، اغلب در خانه و توسط زنان انجام میشد؛ تارهای مو به نخهای طلا تبدیل میگشتند تا «خاطره» همیشه بر پوست نقش ببندد.
جواهرات ترانسفورم
اما نبوغ طراحان به بافت مو ختم نشد. آنها جواهرات «ترانسفورم» را خلق کردند؛ قطعاتی زیرکانه که با یک حرکت مکانیکی کوچک، شخصیت خود را عوض میکردند. یک دستبند ظریف در یک چشم به هم زدن تبدیل به گردنبندی مجلسی میشد. سنجاقسینهای که مهر مادری را بر سینه داشت، به آویز پسری در سفر تبدیل میگشت. این چندکارگی، نه تنها نشاندهندهٔ اوج هوش طراحی وکالت زمانه بود، بلکه یک ضرورت اقتصادی هوشمندانه نیز به شمار میرفت: برای خانوادهای که توان خرید چند جواهر جداگانه را نداشت، «یک جواهر در چند قالب» راه حلی درخشان و ماندگار بود..

0 نظر
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر میدهد!